تبليغات|طراحی سایتX
رویای حقیقی reza2day
رویای حقیقی reza2day

بی تو، مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم ...................................................................................................................... بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان

در دستهای عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد.  

love

  

kiss 1 

 

 ادامه در ادامه مطلب

( ادامه مطلب )



:
نوشته شده در 30/6/1388ساعت 12:29 توسط reza2dayنظرات (11)| |

۱. 
 
من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.  
 
 
 
۲.
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق ،
که نامی خوش تر از اینت ندانم .
  
وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری ،
 
به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم .
 
   
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ،
 
تو شیرینی ، که شور هستی از تست .
 
شراب جام خورشیدی ، که جان را
 
نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تست .
به آسانی ، مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
 
 
بسی گفتند: « دل از عشق برگیر !
که : نیرنگ است  و افسون است و جادوست !»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست !
چه غم دارم که این زهر تب آلود ،
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامة درد ؛
غمی شیرین دلم را  می نوازد .
 
 
اگر مرگم به نامردی نگیرد ؛
مرا مهرِ تو در دل جاودانی است .
وگر عمرم به ناکامی سرآید ؛
ترا دارم که: مرگم زندگانی است .

:
نوشته شده در 19/6/1388ساعت 02:18 توسط reza2dayنظرات (9)| |

از اینجا شروع می کنم که از ماجرای اعترافم 2 سال گذشته بود،تو اون 2 سال زندگی من درواقع تو خلع گذشت،هیچ هدفی رو دنبال نمی کردم تا اینه با یه فرشته از جنسه زمینی آشنا شدم،داستان اینجوری که:

ghorob

( ادامه مطلب )



:
نوشته شده در 17/6/1388ساعت 02:05 توسط reza2dayنظرات (3)| |

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند 

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود.  


:
نوشته شده در 12/6/1388ساعت 05:11 توسط reza2dayنظرات (4)| |

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

 

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

 

عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

 

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

 

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

 

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

 

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

 

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

 

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود ! 

 


:
نوشته شده در 12/6/1388ساعت 04:55 توسط reza2dayنظرات (2)| |

این شعر یا یه جورایی مطلب جدایه قشنگیش خیلی آموزنده هستش. بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید :

( ادامه مطلب )



:
نوشته شده در 1/6/1388ساعت 02:37 توسط reza2dayنظرات (1)| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ